صبح

الیس الصبح بقریب . . .

شب هفتم
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

قسمت امسالمان، شرکت در مجلس عزای سید الشهدا در کانادا بود. دیدن کتیبه های محرم بر در و دیوار خانه ای که چشم اندازش، برج‌های داون تاون ادمونتونه که برای کریسمس چراغونی شدن، حال و هوای خاصی‌ داره. برنامه ها، همه ضبط شده هستن، سخنرانی، زیارت عاشورا، روضه، مقتل خوانی و سینه زنی‌ و با این حال، حال و هوای خوبیه. فردا، هشتم محرم، کریسمسه و همه جا تعطیل و ما قراره بریم دعای ندبه. قسمت علی‌ هم این بود که اولین محرمش رو تو کانادا باشه و تو دمای 20-درجه، با باباش اینا بره مجلس عزاداری.

محرم امسال، تا حالا از همه بهتر، شب هفتم بوده. پسر دار که باشی‌، درکت از ذکر مصیبت شیر خوار سیدالشهدا چیز دیگه‌ ایه.

به فدای لب‌های تشنه ات‌ای پسر فاطمه.

24 دسامبر


کلمات کلیدی:
 
انتظار
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩ 

علی‌!

تو‌یی که هنوز دندان در نیاورده ای!

کمتر از ۲ هفتهٔ دیگر، دوباره در آغوش من خواهی‌ بود و انتظار ۲ ماههٔ من برای بوسیدن، بوییدن و نوازش کردنت به پایان خواهد رسید.

بالاخره آنچه که در این مدت بارها تصورش کردم و هر بار تنها با خیالش به وجد آمدم و ذوق کردم، به زودی محقق می شود، وقتی‌ تو و مادرت را که از تحمل سنگینی توی کوچک کمردرد گرفته در فرودگاه می بینم.

پسر!

این را می نویسم که بعد‌ها که خواستی‌ برای فرزندت شاهد مثال بیاوری از ابراز علاقهٔ پدر، زیاد سختی نکشی. همین را نشان بده.

من هم مشابه این را از پدر بزرگت گرفته ام. بزرگ که شدی و سواد دار، می دهم بخوانی.

بابا، ۱۹ مهر ۸۸


کلمات کلیدی:
 
لشکریان خدا
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦ 

همین، نمی شناسیمشان . . . !


کلمات کلیدی:
 
پرستوی سفید!
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦ 

برای تو که به جای خواهر نداشته‌ام بوده ای:

یکی‌ از همین شب ها، "سیاه مشق سایه‌" را که ورق می زدم، به این غزل رسیدم و چند بار خواندمش. هرچند با بضاعت محدودم در اینجا، گفتم برای تو ثبتش کنم و  بفرستم و آرزو کنم که "آن مایه امید"، مایه گرمی زندگی‌ جدید تو و مهدی باشد.

یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار

با همرهان وفا کن و پیمان نگاه دار

در راه عشق گر برود جان ما چه باک

ای دل‌ تو آن عزیزتر از جان نگاه دار

محتاج یک کرشمه ام ‌ای مایه امید

این عشق را ‌ز آفت حرمان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم

ما را ‌ز هول این شب هجران نگاه دار

مپسند یوسف من اسیر برادران

پروای پیر کلبه احزان نگاه دار

بازم خیال زلف تو ره زد خدای را

چشم مرا ‌ز خواب پریشان نگاه دار

ای دل‌ اگرچه بی‌ سر و سامان تر از تو نیست

چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار

راستی‌، تقدیر این بود که برف بیاید، هم در شب نامزدی تو ، در تهران و هم در شب عروسی تو، در ادمونتون. بختت همرنگ برف باشد!

محمد مهدی، ١۶ مهر ١٣٨٨، کانادا

 


کلمات کلیدی:
 
3 ساعت و 15 دقیقه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦ 

امشب، بالاخره موقعی رسید که ۲ هفته پیش بخاطرش ۲۰ دلار بلیط خرید بودیم با رفقا. “Welcome party” انجمن دانشجویان ایرانی‌ دانشگاه آلبرتا، “ISAUA”. من تا هفتهٔ پیش از برنامهٔ Welcome party خبر نداشتم. فقط یه چیزایی شنیده بودم. اما چند روز پیش، برنامهٔ تفصیلی مراسم! ایمیل شد و دیدیم به!، چه شبی‌ شود!

برنامه از ۱۹:۳۰ شروع میشد و قرار بود در مجموع ۴ ساعت و ۱۵ دقیقه طول بکشه. پذیرایی هم داشت که به حمدالله برای ما هم که در اصطلاح vegetarian هستیم اینجا (فارسیش میشه علف خوار!) تدارک دیده بودند. البته چون کلا گزینه‌های کمتری پیش روی vegetarian ها هست، انتخاب سر میز پذیرایی خیلی‌ مشکل نیست.

وقتی‌ من از میز پذیرایی می اومدم که تو سالن بشینم، خانوم مجری داشت برنامه‌ها رو اعلام می کرد و حرفش که تموم شد، همه به احترام سرود “ای ایران” که از لپتاپ پخش میشد بلند شدن. من از بغل دستیم پرسیدم این یعنی‌ به جای سرود جمهوری اسلامی پخش می‌شه که دوستمون با شنیدن لحن ما انگار خوشش نیومده باشه و بهش بر خورده باشه گفت به نظر من که این از اون معتبر تره.! ما هم پیش خودمون گفتیم قاعدتا باید همینجور باشه که شما میفرمائید!

بعد از سرود که با کف زدن حاضرین در انتها همراه بود، افراد مختلف به ترتیب اعلام شده، روی سن رفتن و در مجموع “ISAUA” و گروه‌ها و فعالیت‌های جانبی اون رو معرفی‌ کردن. (ماهنامهٔ ایرانیان ادمونتون و رادیو شمال ۵۳). البته در ظاهر اینا رابطهٔ زیر مجموعگی ندران با هم، فقط “ISAUA” از همه قدیمی‌ تره. یه سری از آقایون و خانوم‌ها هم که یه جورایی مسول فعالیت‌های مختلف ”ISAUA” بودن، رفتن برنامه های آیندشون رو اعلام کردن. یکیشون به نظرم خیلی‌ جالب اومد. طرف موقع معرفی‌ گفت "من مسول game هستم، (خندهٔ حضار و لبخند سخنران!)، ما یه برنامه در پیش داریم تحت عنوانه “poker tornoment” و به شدت نیاز به volunteer  داریم. بیائید و حتما ثبت نام کنید.!” ماهم البته اونقدر چشم و گوش بسته نبودیم که لازم باشه از بغل دستی‌ بپرسیم پوکر چیه، بالاخره صنایعی‌ بودن و آمار و احتمال خوندن و حل مسائل سنتی احتمال که عمدتاً توسط نویسندگان منحرف غربی طرح شدن، یه جا به کار اومد، البته اگر بتونی‌ کتاب اوریجینال گیر بیاری که از خطر تحریف، به اسم ترجمه، در امان مونده باشه.!

تا قبل از ساعت ۲۰:۳۰ (که بعضیا اخبار معروف بیست و‌ سی‌ کانال ۲ رو میرن که ببینن) از کسایی که تو برنامه های اخیر ISAUA داوطلبانه همکاری کرده بودن تقدیر و تشکر درخوری به عمل میاد (با اعلام اسامی، حاضرین دست میزنن!) البته به ۲ نفر هم به قید قرعه, کارت هدیه ۵۰ دلاری داده می‌شه.

تا اینجای برنامه، ما هم مشغول تناول کردن تکه های گل کلم، خیار، کدو، هویج، کرفس، کلم بروکلی، گوجه فرنگی‌ (از این کوچولو ها) و یه چیز جدیدی که قبلا ندیده بودم هستیم. (چیز! جدید طرد و‌ خوشمزه بود، نفهمیدم چه جور گیاهی بود، تو ایران نیست از اینا انگار).

کم کم بقیه که تا حالا نیومد بودن، میان و سالن کمی‌ شلوغ تر می‌شه. با اعلام خانوم مجری، بخشی از برنامه که انگار اصل برنامست و ظواهر اکثر حاضرین نشون میده منتظر اون هستن، شروع می‌شه. تو برگه اعلام برنامه در این قسمت نوشته شده:

"Music, Dance and lots of Fun – start time: 8:30 PM, duration: 3:15"

(استغفرلله ربی و اتوب الیه . . .!) ما هم از شما برادر یا خواهر مومن و مسلمون چه پنهون، پا می شیم میریم وسط!. البته از وسط رد می شیم و می آییم بیرون!

عمدهٔ رفقای ایرانی‌ دور از وطنی که امشب اینجا جمع شدن، فرصت رو مغتنم میشمرن و قاعدتا طبق برنامه تا ساعت ۲۳:۴۵ مشغول اجرای حرکات موزون میشن!

یکی‌ از دوستان موقع خروج با خنده بهم میگه “۲۰ دلارت پرید!”. تو راه که دارم میام خونه، به نظرم میاد اتفاقا ما برد کردیم که یه چیزی خوردیم ولی‌ انرژیمون رو نسوزوندیم با ۳ ساعت و ۱۵ دقیقه فعالیت بدنی نفسگیر! در نتیجه امشب، دیگه غصهٔ تدارک شام رو نخواهیم داشت. هر چند که آب پز کردن سیب زمینی‌، اون قدر‌ها هم سخت نیست.!

سیب زمینی‌‌های کوچولوی زرد با پوست نازک، سیب زمینی‌‌های قرمز (که اینجا زیاد پیدا می‌شه) و سیب زمینی های بزرگ و دیر پز، ... مدلی‌ از سیب زمینی‌ تو ادمونتون نمونده که من آب پز یا سرخش نکرده باشم و با نون و خیار شور و بعضا تخم مرغ، نخورده باشمش! با این وضعیت نمیریم تا یه ماه دیگه و دوباره چهرهٔ مادر بچه‌ها رو ببینیم، خیلی‌ خوبه.!

۲۷ سپتامبر


کلمات کلیدی:
 
مشکل لهجه
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤ 

من جمعه ها، از ساعت ۱۴:۰۰ تا ۱۷:۰۰ سر کلاس اتوکد TA هستم. تا حالا ۳ جلسه گذشته و به نظر خودم خوب از پسش بر اومدم. حالا نظر اون under grad هایی که ازم سوال کردن و من بعضیاشونو پیچوندم، بعضیا رو سر کار گذشتم و به بعضیاشون جواب درست دادم، نمی دونم چیه.!

ساعت ۱۷:۳۰ تا ۱۹:۰۰ هم جلسهٔ هفتگی تفسیر قرآن در meditation room برقراره که امروز برای دومین بار توش شرکت کردم. به نظرم جلسهٔ خوب و در مجموع جالبی‌ میاد. حدودا ۲۰ الی ۳۰ نفری از دانشجوهای ایرانی‌ جمع میشن و یه نفر هم که نمی دونم از کجا میاد، جلسه رو مدیریت می‌کنه. ظاهراً از ابتدای قرآن شروع کردن و هر هفته حدودا نیم صفحه تا یه صفحه ای جلو می‌رن. ما که هفتهٔ پیش اومدیم، اواسط سورهٔ حجر بودن. به نوبت هر کسی‌ چنتا آیه می‌خونه، یکی‌ هم ترجمه رو می‌خونه و اون مدیر محترمی هم که گفتم، یه توضیح کلی‌ راجع به تفسیر آیات خونده شده، بر مبنای تفسیر المیزان میده. اگه کسی‌ سوالی‌ داشته باشه و یا بخواد نکته ای اضافه کنه، مطرح می‌کنه و همینجور جلسه ادامه پیدا می‌کنه.

ساعت ۱۹:۰۰، جلسهٔ ارزشی قرآن تموم میشه و نوبت جلسهٔ ورزشی بدمینتون میرسه (از ۱۹:۰۰ تا ۲۲:۰۰). البته خیلی‌ هم غیر ارزشی نیست، برادرای محترم لطفا غیرتی‌ نشن و کامنت‌های اعتراضی نذارن و بدونن ما کلیسا رفتیم، اینجاها که چیزی نیست دیگه!

امروز، اولین جلسهٔ بدمینتون برگزار شد و خاطرات کوهنوردی با رفقای دبیرستان رو برام زنده کرد. با کتونی پاره (یه چیزی تو مایه‌های دمپایی) و لباس نا مناسب برای کوه نوردی و بدون هیچ تدارکاتی، یه کنسرو ماهی‌ تن (بدون حتی در باز کن و نان)می انداختم تو یه ساک دستی‌ (به جای کولهٔ کوه نوردی) و از دربند می‌رفتیم توچال و اون بالا می لرزیدیم، خوش می گذشت ولی‌. اینجا هم بدون کتونی و لباس ورزشی و از همه مهمتر، بدون راکت بد مینتون رفتم تو سالن. مثل این بد بخت بی‌چاره‌ها اول بقیه رو نگاه می‌کردم که چه مجهز اومدن.! مساله جالب تر شد وقتی‌ فهمیدم خبری از راکت اجاره ای هم نیست که روش حساب کرده بودم. بالاخره پس از مذاکرات اولیه و چنتا سوال جهت دار از مسول اونجا، طرف دلش نرم شد و گفت این راکت منو داشته باش آخر سر بیار بهم پس بده. به این ترتیب راکت جور شد.

مشکل بعدی این بود که باید ۴ نفره بازی‌ می کردیم و من هم که تا حالا فقط تو بر و بیابون و بدون تور بازی‌ کرده بودم، قوانین بازی‌ ۴ نفره در سالن تور دار رو بلد نبودم. یکی‌ دو دور که بازی‌ کردیم، دیدم ضایعه و اینجوری نمی‌شه، نمیدونستم زمین تا کجاست، از بس خط خطی‌ بود سالن. توپی‌ که تو زمین بود رو به حساب اینکه اوته ول می‌کردم و نمی زدم، می دیدم سه شد!. معلوم نبود کی‌ من باید سرویس بزنم، کی‌ اون یکی‌ هم تیمی. تازه هی‌ باید جامون رو هم موقع سرویس زدن عوض می کردیم که من اصلا حواسم نبود و یهو می دیدم سه نفر دیگه دارن منو نگاه می‌کنن، می‌فهمیدم الان من باید یه کاری بکنم، یا سرویس بزنم یا جامو عوض کنم بذارم اون یکی‌ سرویس بزنه. تا من می اومدم بفهمم امتیازا چه جوری بالا میره یا کی‌ سرویس دست چه تیمی می‌افته، می دیدم تیم ما به همّت و تلاش من باخته و دوباره باید تا یه ربع بریم تو صف انتظار. علاوه بر همهٔ اینا با اینکه می دونستم توپ بد مینتون “ball” نباید باشه ولی‌ نمی دونستم بهش چی‌ میگن.!

از اونجایی که با احتمال بسیار بالایی تو ادمونتون نزدیک‌ترین نفری که  دور و بر آدم پیدا می‌شه، چینیه، یه پسر چینی‌ خندون گیر آوردم که فهمیده بودم اونم اولین بارشه میاد اینجا. گفتم بیا یه کم تمرین کنیم، بی‌ خیال تور و زمین. طرف قبول کرد. دیدم شرایط مناسبیه، ازش پرسیدم راستی‌ به این “یارو” چی‌ میگن و به توپ بد مینتون اشاره کردم. داداشمون با لهجهٔ سلیس چینی‌ گفت “perdi” و وقتی‌ من چند بار برای اطمینان دوباره سوال کردم که ببین من یعنی‌ درست فهمیدم؟ “Perdi”? اولش “P” داره؟ طرف توضیح کامل تری داد و مشکل رو حل کرد. گفت “bird” که میدونی‌ چیه؟ گفتم آره خوب (پرنده). گفت به این میگن “birdie”. گفتم آهان گرفتم. تو دلم گفتم ما که اینو بلد نبودیم، ولی‌ تو هم خداییش کشتی ما رو با اون native accent خودت!

همین بابا، یه دفیقه بعد که اسمشو پرسیدم گفت “jimmy”. دوباره پیش خودم گفتم بابا آخر خارجی‌. آخه آدم نمی دونه، رو این چشمای بادومیت حساب کنه که مردمکش به زحمت قابل رویته یا رو اون اسم با کلاس خارجیت. غرب زدگی هم حدی داره آخه Jimmy جان!

خودمونیم، الان می فهمم که منم پیش خودم یا تو دلم یا تو ذهنم کم حرف نمیزنم. هی‌ راه به راه صحبت های داخلی‌!

بعد رفتم سراغ یکی‌ از اونایی که کنار سالن منتظر نوبتش بود و بازیشو دیده بودم. به نظر حرفه ای‌ می اومد. بعدا فهمیدم مسلمون بنگلادشیه. اسمش عاصف (Asif)بود و یه ترم قبل از من پی اچ دی Electrical Engineering رو اینجا شروع کرده بود. همه چیزش خوب بود و با حوصله داشت برام قوانین بازی تیمی بدمینتون رو توضیح میداد. فقط مشکل لهجش جدی بود که از هر جمله، به زحمت ۲، ۳ تا کلمه رو می‌فهمیدم. مثلا بعد از چند بار تکرار یه کلمهٔ نا مفهوم، فهمیدم میگه serve و منظورش سرویسه. (تقریبا میگفت “sorve” یا “sarve”) به نظر من که بعد از ایرانیها، کانادایی‌ها هستن که خوب حرف میزنن و می‌شه حرفشونو فهمید. بقیهٔ خارجیها وضعیت لهجه داغونی دارن!!!

خلاصه ساعت ۲۱:۴۰ شد و من بد از چند دور دیگه بازی‌ با رقبای چینی‌ و بنگال و کانادایی و بعد از شنیدن توضیحات و راهنمایی های دوست بنگال، ۲، ۳ تا عکس با عاصف و دوستاش گرفتم و زدم بیرون.

از اونجایی که به شدت گرسنه بودم، گفتم قبل از اینکه برسم خونه یه چیزی بخورم. اینجا کلا به ۲ دلیل خرید زیاد طول میکشه. اول اینکه همه اش چشم دنبال چیزای ارزون کمتر از ۲ دلاری میگرده تو لیست قیمت‌ها و اتیکت های محصولات و دوم اینکه بعضا باید ingredients روبه دقت چک کنی تا برای محصولی که pork داره، پول ندی. (یکی‌ از بچه‌ها به خیالش دیگه توی کنسرو لوبیا pork نبوده، ۲ تا کنسرو بزرگ میخره، میبینه به! یه جاش نوشته “with pork”!) به هر حال ما گشتیم و ارزون‌ترین بستنی موجود در سوپر مارکت رو خریدیم.

من قبلا فکر می‌کردم بستنی دو قلو مال زمان جنگ خودمون بوده و مناسب فقرایی که ۲ تا بچه شون با هم یه بستنی بخرن، از وسط نصف کنن تا به هر کی‌ یه بستنی تقریبا کامل برسه، دیدم نه بابا، تصوراتم اشتباه بوده. چون اینجا هم یه بستنی یخی دوقلو خریده بودم که مزهٔ بادوم تلخ می داد و با قیمت ۱.۶۷ دلاریش، ارزون‌ترین بستنی این سوپرمارکت حساب می شد. ما که معنی مزهٔ بادوم تلخ تو بستنی رو نفهمیدیم و غافلگیر شدیم!!

25 سپتامبر


کلمات کلیدی:
 
پیامبر شهر دریاچه نمک
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧ 

تو این چند وقت که هنوز سرم با درس و مشق خیلی‌ شلوغ نشده، حس کنجکاوی (که البته افراط در اون می‌شه خوره بازی‌) باعث شده تا ۲ تا  یکشنبه گذشته رو برم کلیسا.

از شنبه شب چندتا کلیسا که تو مسیر دانشگاه تا خونه هستن رو نشون می‌کنم و از اونجایی که روی تابلوی یکیشون نوشته شده “visitors are welcome”, با خودم میگم بیام اینجا که با تماشا چیها مشکلی‌ ندران. صبح یکشنبه، اولین سوالی‌ که نمی دونم از کی‌ باید بپرسم اینه که مراسم کلیسا چه ساعتی‌ شروع می‌شه.

ساعت ۱۰:۳۰ می رسم دم در کلیسای مورد نظر. در رو باز می‌کنم و در و دیوار رو نگاه می‌کنم و میرم تو. سالن خالیه و مجاور سالن کلیسا، یه سالن بسکتبال هست. کنار اون سالن اتاقیه که چنتا جوون توش هستن و میگن برنامهٔ اینجا نیم ساعت پیش تموم شده، ولی‌ نیم ساعت دیگه، تو کلیسای نزدیک محوطه دانشگاه برنامه هست. ما هم میریم سمت دانشگاه.

اونجا با سوال از چند نفر، جای کلیسا رو پیدا می‌کنم و دوباره به همون شکل که قبلا گفتم، وارد کلیسای دوم می شم.بعد از گذشتن از جائی‌ که مشابه لابی هتل‌هاست، سالنی هست که توش ۶۰، ۷۰ نفری روی صندلی‌ نشستن و انگار یکی‌ داره پشت میکروفن صحبت می کنه، وارد میشم و روی یه صندلی‌ در یکی‌ از ردیف های انتهایی می‌شینم. صحبت‌های اون بابا که تموم می‌شه و میره می شینه، به ترتیب بعضیها از میون جمع میرن پشت میکروفن و حرف میزنن. من بعد از اینکه چنتاشون میرن صحبت می‌کنن، موضوع دستم میاد و میفهمم اینا دارن راجع به تجربیاتشون و احساسشون از ایمان به مسیح و این مسائل صحبت می‌کنن. حدودا ۱۰ نفری که صحبت می‌کنن و کسی‌ دیگه بلند نمی‌شه که بره صحبت کنه، اون آقای سخنران اولی‌، برنامهٔ هفتهٔ بعد رو اعلام می‌کنه و بعدش، یه خانوم میره پشت پیانو و صفحهٔ سرود امروز رو اعلام می‌کنه. بقیه از کتاب سرودی که بغل هر صندلی‌ قرار داره، اون صفحه رو میارن و با نواخته شدن پیانو، با هم اون سرود رو با آهنگ می‌خونن. البته خدا شاهده که ما فقط گوش میدیم و با کفار همصدا نمی شیم.!

با تموم شدن سرود، جمعییت پا میشن که برن و من همچنان منتظرم ببینم چی‌ می‌شه و کم کم می‌خوام برم که چنتا پسر جوون کت شلوری میان دور و برم. یکیشون سوال می‌کنه بار اولته که میای اینجا و وقتی‌ میگم آره، انگار که احساس کرده باشه فرصت نجات یه نفر از جهنم رو به دست آورده، سؤالات بعدی رو با روی گشاده و لب متبسم ازم می پرسه که اینجا چیکار می‌کنم و از کجا اومدم و از این حرفا. من هم به روال این چند وقت با افتخار (!) میگم دانشجوی PhD هستم و از ایران اومدم. این یکی‌ بر خلاف چند نفر قبلی‌ که باهاشون برخورد کرده بودم، به نظرم اومد ایران رو یه ذره می شناسه یا حداقل اینجوری وانمود می کنه.

خلاصه می پرسم اینجا اینهمه کلیسای مختلف هست، اینا با هم چه فرقی‌ دارن؟ میگه کلیسا زیاده و هر کدوم با هم تفاوت هایی‌ دارن. تو حرفش یه اشاره‌ی به Roman Catholic Church می کنه و بعد میگه ما معتقدیم همین الان پیامبری روی زمین حضور داره و توضیح میده که در “Salt lake City” – همون شهر دریاچه نمک- زندگی‌ می‌کنه. بعدا دوستان گفتن این شهر تو ایالت Utah آمریکاست. پیش خودم میگم عجب،... پس اینا هم دریاچه ‌نمکی دارن که مرکز دین و مصبشون تو حوالی اونه!

خلاصه طرف وقتی‌ می فهمه زبون مادریم فارسیه، میگه سعی‌ می‌کنم کتابمونو به فارسی‌ برات گیر بیارم و اگه اینجا نداشتیم، سفارش بدم برامون بفرستن تا بهت بدیم. شماره تلفنم رو هم میگیره و از هم خدا حافظی می‌کنیم.

میگذره تا شنبهٔ هفتهٔ بعدش که زنگ می‌زنه و میگه کتاب رو برات پیدا کردم، اگه خواستی‌ فردا بیا کلیسا تا بهت بدم. من با اینکه ایندفعه حال کلیسا رفتن ندارم، تو رودر بایستی داداشمون قرار می گیرم و میگم باشه، میام. پیش خودم میگم طرف مرام گذاشته برای ما کتاب فارسی‌ جور کرده، نامردیه اگه نرم.!

یکشنبه میرم و وقتی‌ می رسم که برنامشون تموم شده. بعد از یه کم معطلی و تماس تلفنی با طرف، سرو کلش پیدا می‌شه با یه کتاب تو دستش. میریم روی مبل می شینیم و دوستمون شروع می‌کنه به دادن یه سری توضیحات در مورد کتاب. یه نفر دیگه هم باهاش هست که یه موقع‌هایی‌ یه چیزایی هم اون میگه. من هم چنتا سوال ازشون می‌کنم. البته سوال که نه، اظهار فضل که این چیزایی که میگم ببیبید درسته؟ بعد راجع به چنتا موضوع از جمله زنده بودن حضرت مسیح و وضعیت حواریون تبادل نظر می‌کنیم (!)که حرفمو تائید می‌کنن و احتمالا خوشحال میشن که طرف زمینهٔ مسیحیت رو داره. برای من هم از این جهت که با دوتا کانادایی که با انگیزه به حرفم گوش میدن و شمرده حرف می‌زنن و من هم همهٔ حرفاشونو می فهمم، فرصت تمرین زبان خوبیه‌.! (سر کار گذاشتن روحانیت تو همه جای دنیا خیلی‌ کار بدیه البته، خودم هم قبول دارم.!) بحث که جلو تر میره، می بینم داره راجع به غسل تعمید حرف می‌زنه و میگه اگه خواستی‌ این کتاب رو بخون و بیا پیش ما با هم راجع بهش صحبت کنیم و اگه خواستی‌ ادامه بدی، من هماهنگ می‌کنم یه نفر که مخصوص غسل تعمید دادنه و آدابش رو می دونه بیاد و …

قضیه داره جدی می‌شه و دیگه کم کم اسلام داره در خطر میافته!. میگم حالا من سر فرصت این کتاب رو میخونم و اگه لازم شد دوباره بهتون سر میزنم. طرف سوال می‌کنه یعنی هفتهٔ بعد می آی کلیسا؟، میگم مطمئن نیستم، باید ببینم برنامم چی‌ می‌شه.! (طرف پیش خودش حتما میگه بابا عجب خارجی با کلاسی!!)

خلاصه یه جورایی از زیرش در میرم و میزنم بیرون و دومین روز کلیسا رفتنم هم اینجوری تموم می‌شه.

ماحصل این دو روز کلیسا رفتنم هم این می‌شه که می فهمم اینا میگن یه پیامبر الان تو آمریکا هست که با استفاده از تکنولوژی روز، به راحتی‌ مسافرت میره و چون میتونه با اینترنت و تلفن مشکل فاصله ها رو حل کنه، خدا الان دیگه روی زمین پیامبر دیگه ای‌ نداره و این بنده خدا کار همهٔ مردم زمین رو راه میندازه. به این میگن پیامبر عصر دیجیتال!

17 سپتامبر، (از این به بعد، پیش فرض محل، ادمونتونه!)


کلمات کلیدی:
 
یاد بچگی
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥ 

امشب، احوالاتم مناسب نوشتن قصهٔ کلیسا رفتن تو یکشنبه‌ها و حسینیهٔ لبنانیها و افغانی‌ها رفتن تو شبهای‌ ٢١ ام و ۲۳ ام رمضان تو مملکت قریب نیست. پس دارم ترتیب زمانی‌ رو به هم می زنم.

دلم گرفته. غم مزمنی که چند وقتیه باهامه و تو دلم جا خوش کرده، یه موقع‌هایی‌ رو میاد و هیچ جوری نمی‌شه بی‌ خیالش شد. چه تلاش بی‌ حاصلی می‌کنم وقتی‌ به فاطمه می گم زیاد به این مسائل اخیر و غصه های ناگزیرش فکر نکنه. یه حسّی هست که روحمو خسته می‌کنه. شاید باید سختی بکشیم و محکم بشیم، خدا می دونه.

امشب، مثل شب‌های دیگهٔ تنهائی‌، اومدم سراغ لپتاپ ببینم چی‌ توش پیدا می‌شه تا یکم از تنهاییم کم کنه. نوبت رسید به سی‌دی رایت شده ای که روش با ماژیک آبی نوشته شده "music". این تو که دارم می‌گردم، چشمم میافته به folder "انقلاب" که توش آهنگ‌های انقلابیه. آهنگ‌هایی‌ که شنیدن خیلیاشون می برنم به سالهای کودکی و احساس خوب اون موقع رو برام زنده می‌کنن. توی این سرودها، علاقهٔ خاصی‌ به یکیشون دارم که اتفاقا از همشون ساده تره، نه سازی توش نواخته شده و نه حتی به صورت حرفه ای‌ ضبط شده. انگار همون آهنگ اصلیه که اولین بار روز ۱۲ بهمن ۵۷ احتمالا تو بهشت زهرا اجرا شده، درست قبل از سخنرانی تاریخی اون سید دوست داشتنی در محضر شهدا، "برخیزید ای شهیدان راه خدا . . ."

اما این بار، با شنیدن این سرود که قبلا هم بارها شنیدمش، غبار غم و غصه رو دلم می شینه. دلم میگیره. دوباره گوش میدم و بهش فکر می‌کنم و یاد مردی می‌افتم که این سرود پیش پای اون و خطاب به شهدا اجرا شده. به حال و هوای اون روز کسانی‌ فکر می‌کنم که این سرود رو اجرا می کردن و اونایی که اونو می شنیدن و به احوالاتشون حسودیم می‌شه. اونها روزهای سخت و پر هیجانی رو پشت سر گذاشتن و بالاخره امامشون رو دیدن. ما هم چند وقته روزای سختی رو پشت سر میگذاریم. نمی‌خوام ناامید باشم، اما خیلی‌ دلم می گیره از اینکه احساس می‌کنم روز‌های سخت تری در انتظارمونه.نمی دونم خدا دلخوشی همیشگی ما رو کی‌ می‌خواد بفرسته.

یاد بچگی‌‌ها که خوش بودیم و‌ غمی نداشتیم و دلمون گرم بود به بودن تو کشور امام زمان به خیر!

 ۱۵ سپتامبر. ادمونتون

 


کلمات کلیدی: