تو این چند وقت که هنوز سرم با درس و مشق خیلی شلوغ نشده، حس کنجکاوی (که البته افراط در اون میشه خوره بازی) باعث شده تا ۲ تا یکشنبه گذشته رو برم کلیسا.
از شنبه شب چندتا کلیسا که تو مسیر دانشگاه تا خونه هستن رو نشون میکنم و از اونجایی که روی تابلوی یکیشون نوشته شده “visitors are welcome”, با خودم میگم بیام اینجا که با تماشا چیها مشکلی ندران. صبح یکشنبه، اولین سوالی که نمی دونم از کی باید بپرسم اینه که مراسم کلیسا چه ساعتی شروع میشه.
ساعت ۱۰:۳۰ می رسم دم در کلیسای مورد نظر. در رو باز میکنم و در و دیوار رو نگاه میکنم و میرم تو. سالن خالیه و مجاور سالن کلیسا، یه سالن بسکتبال هست. کنار اون سالن اتاقیه که چنتا جوون توش هستن و میگن برنامهٔ اینجا نیم ساعت پیش تموم شده، ولی نیم ساعت دیگه، تو کلیسای نزدیک محوطه دانشگاه برنامه هست. ما هم میریم سمت دانشگاه.
اونجا با سوال از چند نفر، جای کلیسا رو پیدا میکنم و دوباره به همون شکل که قبلا گفتم، وارد کلیسای دوم می شم.بعد از گذشتن از جائی که مشابه لابی هتلهاست، سالنی هست که توش ۶۰، ۷۰ نفری روی صندلی نشستن و انگار یکی داره پشت میکروفن صحبت می کنه، وارد میشم و روی یه صندلی در یکی از ردیف های انتهایی میشینم. صحبتهای اون بابا که تموم میشه و میره می شینه، به ترتیب بعضیها از میون جمع میرن پشت میکروفن و حرف میزنن. من بعد از اینکه چنتاشون میرن صحبت میکنن، موضوع دستم میاد و میفهمم اینا دارن راجع به تجربیاتشون و احساسشون از ایمان به مسیح و این مسائل صحبت میکنن. حدودا ۱۰ نفری که صحبت میکنن و کسی دیگه بلند نمیشه که بره صحبت کنه، اون آقای سخنران اولی، برنامهٔ هفتهٔ بعد رو اعلام میکنه و بعدش، یه خانوم میره پشت پیانو و صفحهٔ سرود امروز رو اعلام میکنه. بقیه از کتاب سرودی که بغل هر صندلی قرار داره، اون صفحه رو میارن و با نواخته شدن پیانو، با هم اون سرود رو با آهنگ میخونن. البته خدا شاهده که ما فقط گوش میدیم و با کفار همصدا نمی شیم.!
با تموم شدن سرود، جمعییت پا میشن که برن و من همچنان منتظرم ببینم چی میشه و کم کم میخوام برم که چنتا پسر جوون کت شلوری میان دور و برم. یکیشون سوال میکنه بار اولته که میای اینجا و وقتی میگم آره، انگار که احساس کرده باشه فرصت نجات یه نفر از جهنم رو به دست آورده، سؤالات بعدی رو با روی گشاده و لب متبسم ازم می پرسه که اینجا چیکار میکنم و از کجا اومدم و از این حرفا. من هم به روال این چند وقت با افتخار (!) میگم دانشجوی PhD هستم و از ایران اومدم. این یکی بر خلاف چند نفر قبلی که باهاشون برخورد کرده بودم، به نظرم اومد ایران رو یه ذره می شناسه یا حداقل اینجوری وانمود می کنه.
خلاصه می پرسم اینجا اینهمه کلیسای مختلف هست، اینا با هم چه فرقی دارن؟ میگه کلیسا زیاده و هر کدوم با هم تفاوت هایی دارن. تو حرفش یه اشارهی به Roman Catholic Church می کنه و بعد میگه ما معتقدیم همین الان پیامبری روی زمین حضور داره و توضیح میده که در “Salt lake City” – همون شهر دریاچه نمک- زندگی میکنه. بعدا دوستان گفتن این شهر تو ایالت Utah آمریکاست. پیش خودم میگم عجب،... پس اینا هم دریاچه نمکی دارن که مرکز دین و مصبشون تو حوالی اونه!
خلاصه طرف وقتی می فهمه زبون مادریم فارسیه، میگه سعی میکنم کتابمونو به فارسی برات گیر بیارم و اگه اینجا نداشتیم، سفارش بدم برامون بفرستن تا بهت بدیم. شماره تلفنم رو هم میگیره و از هم خدا حافظی میکنیم.
میگذره تا شنبهٔ هفتهٔ بعدش که زنگ میزنه و میگه کتاب رو برات پیدا کردم، اگه خواستی فردا بیا کلیسا تا بهت بدم. من با اینکه ایندفعه حال کلیسا رفتن ندارم، تو رودر بایستی داداشمون قرار می گیرم و میگم باشه، میام. پیش خودم میگم طرف مرام گذاشته برای ما کتاب فارسی جور کرده، نامردیه اگه نرم.!
یکشنبه میرم و وقتی می رسم که برنامشون تموم شده. بعد از یه کم معطلی و تماس تلفنی با طرف، سرو کلش پیدا میشه با یه کتاب تو دستش. میریم روی مبل می شینیم و دوستمون شروع میکنه به دادن یه سری توضیحات در مورد کتاب. یه نفر دیگه هم باهاش هست که یه موقعهایی یه چیزایی هم اون میگه. من هم چنتا سوال ازشون میکنم. البته سوال که نه، اظهار فضل که این چیزایی که میگم ببیبید درسته؟ بعد راجع به چنتا موضوع از جمله زنده بودن حضرت مسیح و وضعیت حواریون تبادل نظر میکنیم (!)که حرفمو تائید میکنن و احتمالا خوشحال میشن که طرف زمینهٔ مسیحیت رو داره. برای من هم از این جهت که با دوتا کانادایی که با انگیزه به حرفم گوش میدن و شمرده حرف میزنن و من هم همهٔ حرفاشونو می فهمم، فرصت تمرین زبان خوبیه.! (سر کار گذاشتن روحانیت تو همه جای دنیا خیلی کار بدیه البته، خودم هم قبول دارم.!) بحث که جلو تر میره، می بینم داره راجع به غسل تعمید حرف میزنه و میگه اگه خواستی این کتاب رو بخون و بیا پیش ما با هم راجع بهش صحبت کنیم و اگه خواستی ادامه بدی، من هماهنگ میکنم یه نفر که مخصوص غسل تعمید دادنه و آدابش رو می دونه بیاد و …
قضیه داره جدی میشه و دیگه کم کم اسلام داره در خطر میافته!. میگم حالا من سر فرصت این کتاب رو میخونم و اگه لازم شد دوباره بهتون سر میزنم. طرف سوال میکنه یعنی هفتهٔ بعد می آی کلیسا؟، میگم مطمئن نیستم، باید ببینم برنامم چی میشه.! (طرف پیش خودش حتما میگه بابا عجب خارجی با کلاسی!!)
خلاصه یه جورایی از زیرش در میرم و میزنم بیرون و دومین روز کلیسا رفتنم هم اینجوری تموم میشه.
ماحصل این دو روز کلیسا رفتنم هم این میشه که می فهمم اینا میگن یه پیامبر الان تو آمریکا هست که با استفاده از تکنولوژی روز، به راحتی مسافرت میره و چون میتونه با اینترنت و تلفن مشکل فاصله ها رو حل کنه، خدا الان دیگه روی زمین پیامبر دیگه ای نداره و این بنده خدا کار همهٔ مردم زمین رو راه میندازه. به این میگن پیامبر عصر دیجیتال!
17 سپتامبر، (از این به بعد، پیش فرض محل، ادمونتونه!)